روشنا...
روشنا ؛
دقیقا از همان روزی که فقط رد پاهایت روی دلم ماند
دلم را کویر دانستم ...
با تمام خصوصیاتش ...
شبهای سرد ؛
خشک و بی آب و اشک !
بی سکنه !
راستی تو زمانی عاشق کویر بودی ...
یادت هست؟؟!
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آذر ۱۳۹۱ ساعت توسط سـحـر
|
سیب سرخی را به من بخشید ورفت...