کاش میشد مثل یک “در” به رفتن و آمدن آدمها عادت کنیم ...
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر ۱۳۹۱ ساعت توسط سـحـر
|
سیب سرخی را به من بخشید ورفت... ساقه ی سبزدلم را هم چید ورفت... عاشقی های مراباور نکرد... عاقبت بر عشق من خندید ورفت... اشک درچشمان سردم حلقه زد... بی مروت گریه ام را دید ورفت...